با توجه به شغلی که بعضی وقتها گریبانم را می گیرد ،البته خبرنگاری و به عبارتی فضولی، مطلبی از دلتنگیهای یک دختر ایرانی که شاید حرف بسیاری ازجوانان است رابرایتان خواهم نوشت .....پس بخوانید ولطفا عقیده ی خود را بصورت نظر دوستانه و به دور از هرگونه تنش بنویسید...
"دلتنگی های یک دختر ایرانی"
دختر نوزده ساله ای هستم که بعد از گذراندن سن نوجوانی متوجه واقعیتی شدم که در جامعه به من نشان داده میشود ظاهراٌ وجود من و جوانهای هم سن و سال من در اینجا زیادیست ! از نظر برخی ، ما مشتی جماعت بی هدف و کم ارزشیم ! اگر غیر از این است چرا تظاهر می شود که وجود نداریم ؟ چرا از واقعیت وجود ما گریزانند ؟ راستی ، چرا نباید جوان باشیم آیا ما اینقدر وحشتناکیم ؟
امکانات برای تحصیل محدود است ، متقاضی برای دانشگاه زیاد است ... شاید بسیاری از شما میدانید به طرز خستگی ناپذیر تلاش می کنیم و درس میخوانیم تا به هدف خود برسیم ما جوانان ایرانی سرشار از شور و هیجان و نبوغ هسیتم و با این امکانات کم رتبه های خوبی در المپیاد های جهان بدست آورده ایم ...
میخواهم بپرسم آیا انصاف چیست ؟ آیا انصاف است که به ما به چشم موجوداتی فاقد عقل و شعور نگاه شود ؟ انصاف است که در مدرسه و جامعه اعتماد به نفس و شخصیت ما لگدمال شود ؟
انصاف است که در دانشگاه از ما انسانهای ترسوئی ساخته شود که به خاطر پیشرفتی که حقمان است از بقیه حقوق مسلم مان بگدریم ؟
چرا حق نداریم حتی تنهائی به شهر بازی برویم ؟ از ما چه بار خواهد آمد ؟ در آینده قرار است چه کسانی این کشور را اداره کنند ؟ کسانی که امروز حق کمترین اظهار وجود و کمترین تفریح را ندارند ؟ چند شب پیش با خواهر کوچکم به یک شهر بازی رفتیم ،به ما گفته شد که باید با بزرگترمان بیاییم .
آیا انقدر حقیر به نظر می آییم که برای رفتن به شهر بازی و سوار کشتی نوح و قالیچه سلیمان و تونل وحشت شدن هم باید پدر بزرگمان را همراه خود داشته باشیم و یا بهتر بگویم پدربزرگمان باید ما راهمراه خود داشته باشد .
مگر غیر از این است که این مکانها برای بچه ها و جوانان ساخته شده نه برای پدرها و مادرها و پدر بزرگها و مادربزرگها ...
آیا در شان یا حتی تحمل فیزیکی پدر من هست که من ۱۹ ساله و خواهر ۱۲ ساله و یا آن دختر ۲۵ ساله یا ۳۰ ساله را با خود به شهر بازی ببرد ؟!
شبی را به یاد دارم که میهمان سرزده ای به خانه مان آمد و پدرم از من خواهش کرد که جهت خرید به نزدیک ترین مرکز تجاری نزدیک خانه مان بروم اما در کمال تعجب مرا در آن شب جمعه به آن مرکز تجاری نزدیک خانه مان راه ندادند تا خرید کنم ... به چه دلیلی ؟ تنها به دلیل مجرد بودن و من دست خالی به خانه بازگشتم .
روزی را به یاد می آورم که با اشتیاق با دوستم که او هم دختری هم سن من است به کوه رفتیم و به ما اجازه بالا رفتن ندادند . به چه بهانه ای ؟ مجرد بودن !
به ما گفتند که باید با خانواده می آمدیم من نمی دانم که اگر مادر من زانو درد شدیدی دارد ، حاضر نباشد صبح به آن زودی از خواب بلند شود و کوه نوردی برای پدرم سنگین و مضر باشد تکلیف من و امثال من چیست ؟ و عصری را به یاد می آورم که برای یک نوشیدنی به یک کافی شاپ رفتیم و من و دختر خانمی که همراه من بود ، بیرون کردند . حدس می زنید به چه علتی ، بازهم مجرد بودن !
پس ما به کجا برویم ... چه بکنیم به چه بیندیشیم ... چه انگیزه ای برای زیستن داشته باشیم ... آیا باور کنیم که وجود ما زیادی ست ، یعنی به من بفهمانند که وجود من برای کشورم بی اهمیت است ؟
پیشنهاد میکنم اصلاٌ ورود جوانان را به کلیه ی اماکن عمومی و تفریحی ممنوع کنید و در عوض این شهر لعنتی را طوری سازمان دهید که فقط افراد سالخورده اجازه استفاده از امکانات آنرا را داشته باشند .
تصور کنید چقدر رویایی می شود که مادر بزرگها و پدر بزرگها با هیجان هر چه تمام تر در پاساژها و رستورانها و کافی شاپ ها و کوه و شهربازی مشغول گردش و شادی و تخلیه انرژی باشند و جوانها کنج اتاق ... تنها ... تنهای تنها .افسرده شوند . ت م ا م
........ اینجانب نوشته بالا را نه تایید می کنم ونه تکذیب .منتظر نظرات شما هستم .
|
+| نوشته شده توسط
فرید اسرافیلی در شنبه سیزدهم اسفند 1384
|